| ارسال مطلب به اینک فلسفه |
| آخرين اخبار |
| صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس |
![]() |
| خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربههاي ديگر |
| موضوع: یادداشت | |
| علی ثباتی |
شور و سرریزی، میلی سیال و پَُرتپش به تغییرْ دانشجوها، روشنفكرها، هنرمندها و
کتابخوانهای ما را فراگرفته است و به تبع ِ آن بخشی از جمعیت شهرنشین و برآمده
از فرهنگ مدنیمان را. این شور، همه تن، در مجرای انتخابات میریزد و هر چهار سال
یک بار بر سر همین وعدهگاه دیگربار و دیگربار رخ مینماید. هر سرریزی و شوری از فانتزی
یا وهماندیشیست که میجوشد. انسان نمیتواند برای آنچه که در دست هست و دیگر برای
میل کششی ندارد تکاپو کند. موتور ِ محرکِ میل ِ انسان فانتزیهای اوست نه واقعیتهایاش. ذهن طرحی در سر دارد که باید به جهان عینی بیرونی تحمیل کند، ایدههای
افلاتونی نه صادقاند نه کاذب، در عوض ایدههایی هستند که ذهن بر سر محقق کردنشان
است، یعنی تحمیل آنها به جهان واقع... انتخابات ما چهطور؟ فانتزی ِ اصلاح امر ِ اصلاح
ناپذیر (یعنی ساختار فعلی قانون، دولت و خلاصه هر آن چه نهادهای قدرت فعلی را
سامان داده است) آیا خود غایتِ فانتزی نیست؟ برای باور داشتن به پدیدهای چون
انتخابات (و تأثیر سرنوشت سازش) آیا ناگزیر نیستیم از فراموش کردن فاکتهای مشخص و
متعین تاریخی، یعنی به فراموشی سپردن آن تصویرهای ملموس و زندهای که از گذشتهی
بلافصل خود به ارث بردهایم؟ آیا نباید برای باور داشتن به انتخابات به نحوی
فعالانه و نظاممند وقایعی چون ١٨ تیر، قتلهای زنجیرهای و قلع و قمع سبعانهی تمامی
جلوههای دگراندیشی (اعم از مطبوعات، وبلاگ ها و آثار هنری-ادبی) را فراموش کنیم؟ آیا
جز این است که برای رای دادن به کروبی – به نام اصلاحات – مجبوریم به مزایده
گذاشتن ٥٠,٠٠٠ تومانی رای مردم در انتخابات پیشین را فراموش کنیم (وعدهی
انتخاباتیای که حتا احمدینژاد هم هرگز به مردم نداد؟)، و آیا جز این است که برای
رای دادن به موسوی – باز هم به نام اصلاحات – مجبوریم عضویت دیرپای ِ وی در شورای
انقلاب فرهنگی و داغهاي ديگر ننگِ تاریخ معاصر را فراموش کنیم؟
آیا – به شهادت عکسها و سوگنامهها و انبوه گفتارهای هر روزهیمان – اینها
تصاویر زنده، ملموس و ازیادنرفتنیِ تاریخ
معاصر نیستند؟ سوال این است، نه سوالی بلاغی که پاسخاش از پیش
روشن باشد که سوالی تماماً پرسشگرانه: "چرا باز میرویم به وعدهگاه هرچهارسالهیمان و رای میدهیم؟" یا به تعبیری: "چرا برای اینکه به بخشی از نظامی
واحد گفته باشیم "نه" به بخشی دیگر از همان نظام واحد "آری"
میگوییم؟"
وقتی انسان دچار فانتزی ِ تغییر باشد، وقتی دلسردی و یأس از آنچه که هست او را به بازسازی خیالین هر آن چه که بهتر میبود باشد اما نیست سوق دهد، وقتی میلْ نومیدانه در جهان ِ واقع پرسه گردی کند و مأمنی برای خود نیابد چه خواهد شد؟ میلْ معطوف به امر ناممکن میشود. "قمار کردن بر سر ناممکن" همان موتور محرکی ست که انسان را وامی دارد طرحی ذهنی را به جهان واقع تحمیل کند. اصلاحات، به واقع، همان گشتن و باز گشتن به دور ِ یک خلأ است، یک فانتزی ِ میان تهی، یک وهم اندیشی ِ گیرا و برانگیزنده؛ رؤیایی شیرین و ناممکن که از هر امر ممکنی بیش تر جامعه ی انسانی را قافله سالارانه به پیش (یا به پس) می راند. فاکت های تاریخی، یعنی همان چیزهایی که در بزنگاه های تاریخ چون شبحی ظاهر می شوند، در چنین هنگامه ای ویرانه ای ناخوش آیند از تصاویر را برمی سازند، به قول والتر بنیامین "کوه پشته ای از ویرانه بر ویرانه". این جاست که ذهن انسان از لمس فاجعه درمی ماند و این انبوه تصاوير دهشت بار را وانهاده به افقی دور در آینده خیره می شود... به جانب اش می گریزد. فاجعه (همان انبوه تصاویر مغلوبان و قربانیان تاریخ معاصرمان) درست پشت سر ما منظره ای آکنده از ویرانه های چشم آزار و ناخوش آیند را تدارک دیده است: "انبوهه ای از تصاویر شکسته" (به قول الیوت)؛ با این حال، و به رغم چنین منظره ای، پیامی از ناخودآگاهْ ذهن را فرامی خواند: "اینک رؤیای شیرین انتخابات." - شکل گرفتن ِ نا به هنگام و عصیانی ِ یک فانتزی، یعنی تحمل پذیر کردن هر آن چه از تحمل آدمی بیرون است. میلْ عصیان می کند و سرریز؛ فاکت های تاریخی به محاق می روند و ناممکن جامه ی امر ِ ممکن به تن می کند... اما درست همین جاست که دوای عاجلی یافت نمی شود. درست همین جاست که اقلیت، یعنی کسانی که حق هر سخنی ازشان دریغ شده است، آن ها که نمی توانند جز نقش ناظری خاموش نقشی دیگر را عهده دار شوند، سخنی دیگرگونه دارند، و نمی توانند آن "سخن دیگرگونه" را به گوش کسی برسانند. "ترس و نکبت رایش سوم" نوشته ی برتولد برشت از همین جنس ِ "سخن دیگرگونه" بود، پیش از آن که نازیسم مثل موج ِ خونی اروپا را درنوردد، و آسمان آلمان از صدای صف طولانی چکمه های نظامی به لرزه بیافتد، هر آن چه از ماهیت نکبت بار ِ نازیسم می بايست می دانستیم گفته شده بود. ولی سرریز و شور میل، سایه ی گسترده ی فاتازی (نژاد برتر، خون و خاک آلمانی و نظایر آن) چنین سخنی را پشت پرده های بی روزن فرونهاد.
این جاست که آن "سخن دیگرگونه" را نمی شود به گوش دیگران رسانید، چراکه نمی شود ادای اش کرد و اگر هم ادا شود نشنیده می ماند. سیلابِ میل ِ اکثریتْ صدای ِ اقلیت را فرومی پوشاند. اما درست همین جاست که باید درنگ کرد، باید فعالانه و بی تخفیف به "هیچ کاری نکردن" پرداخت. وقتی وهم اندیشی یا فانتزی هر کنشی را به تمامی به خود معطوف کرده است، وقتی مشارکت در سرنوشت عمومی و تغییر شرایط چون وردی باستانی بر هر دهانی زمزمه می شود، بهتر است این درس لاکانی را جدی بگیریم که اگر بناست واقعا ً از زندان نمادین اجتماعی-سیاسی نقبی به بیرون بزنیم، به ناچار باید از فانتزی خود فراروی کنیم، باید به رؤیای شیرین تغییر که در بازی بی پایان دلالت مدام تکرار می شود و خود را از نو صورت بندی می کند بگوییم "نه"؛ به تعبیری، باید بر ویرانه های فانتزی خود بیایستیم تا واقعیت پیش چشم مان پدیدار آید. وقتی حق ِ کنش از آن ِ هرکسی هست جز اویی که "سخنی دیگرگونه" دارد، به دام ِ واکنش نباید افتاد و باید که درنگ کرد. شاید تنها کنش راستین پشت کردن به همان فانتزی ای باشد که شورمندی و امید را در دل زنده نگاه می دارد (یعني همان نگاه بکتی به دشت بی افق و انتظار ابدی در میان موج ها و ستاره های یخ زده تا بلکه گودو از راه برسد) فاکت ها را به لحظه ی کنونی فراخواند، و در زمان ِ حالْ گذشته را بازآفرید. در چنین بزنگاهی ست که می توان این انبوهِ تصاویر ِ به ارث رسیده را دستمایه ی تحلیل قرارداد و خودِ این "سخن دیگرگونه" را از هم اینک در اعماق آگاهی ِ آینده جای داد. معماری ِ آینده، بیش از تمامی بنیان هایی که لحظه ی کنونی را بر پای داشته اند، به شالوده های چنین سخنی نیاز دارد. حال که مغلوبان از روایت تاریخ محروم شده اند باید "تاریخ زمان حال" را نوشت. پس تویی که مثل هیچ کس نیستی، تویی که پرت و غریب می نمایی و سخن ات را چون بیگانه ای از خود رانده اند، تویی که تندبادِ اکثیرت "به کنجی رخوت ناک ات" تارانده است؛ درنگ کن، این حرف ِ گوته را به یاد داشته باش که می گفت "من عاشق انسانی ام که در قرن بعدی متولد میشود." "به دور از مردم شوریده" بمان و چیزی بگو که انسان ِ آینده وقتی با بهت و ناباوری در ویرانه ها دنبال پاسخی میگردد که چه طور کارش به این جا رسیده است، وقتی از آن همه هیاهو و یاوه چیزی به جا نمانده است، تو را از همه آشناتر بیابد و چنان سخن ات را پذیرا شود که انگار خودِ او سخن گفته است؛ این همه ی کاری ست که از تو بر می آید - و این همه ی کاری ست که باید انجام دهی.
|
لینک مستقیم به مطلب
|
| سایتهای مرتبط |
![]() |
| جستوجو در اينك فلسفه |
|
|
| از سایتهای دیگر |
|
:: گفتوگو با حمید طالبزاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران :: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم :: در ستایش زبالهگردی :: غبارزدایی از چهره سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب :: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟ :: ما روشنفکر بومی نیستیم :: اهمیت رواج فلسفه در مدرسههای ایران :: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی :: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال :: همنشینی با افلاطون و دریدا :: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ :: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکاملگرایی :: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان |
| عضویت در خبرنامه |
| دعوت از دوستان |
![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
all rights reserved © 2008 Isphilosophy استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست |